"
فکر کرده بودم جدایی از تو برايم آسان است!
تنها دقيقه اي ازم دور شده اي
عجيب است !!!
نه ، نه ، برگرد ، که بي تو نيستم !
همين چند دقيقه برايم کافي بود .
تار و پودم با تو آميخته !
سرشتم ، هرچند جدا ، ولي در دستان توست !
ترکم مکن....
دگر ثانيه اي هم از من جدا نشو !
ثانيه اي ...
بگذار هميشه در آغوشت باشم.
هميشه ...
مامن امن دلتنگي هايم
.....
"
به شمارش نشتم ...آري يک عمر
.و امروز را
...و امروز
...به تو ميگويم
...
در ستايش موهايت ميبويم گيسوانت را تا فرشتهها حسودي کنند به عطر تو. شانه ميزنم موهايت را تا حوريها سرک بکشند از بهشت براي تماشا. شعر ميگويم براي تو تا کلمات کيف کنند مست شوند بميرند.
در ستايش دستهايت وقتي كه دل دستهايم تنگ ميشود براي انگشتان كوچكت
آنها را ميگذارم برابر خورشيد تا با ترکيبي از كسوف و گرما دوريات را معنا كنم.
در ستايش چشمهايت دست خودشان نيست وقتي از فرط معصوميت با تابشي از جنس عشق روحهاي ولگرد بعدازظهر را بر نيمکتي سنگي کشتار ميکنند، چشمهايت..."
دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر
با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
اي واي ميميرم مرا مگذار و مگذر
سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نميگيرم مرا مگذار و مگذر
بالله که غير از جرم عاشق بودن اي دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر
با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر
آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر

سفر در چمدانم جا نگرفت،
رفتن را به تماشا نشسته ام.
پروانه هاي خشکيده را شماره مي کنم
و قاصدک هاي سوخته را دفن.
تقويم من پر از ديروز است،
نکند فردايي در کار نيست؟

قاصدک را گفتم ای نام آشنا
راز خود را تا به کی داری به دل؟
گوشه ای را با دل و جانم بگو
رد راهت را به صحرا ها هم گذار
تا بمیرم سر تو نتوان گشود
قول من قول است و حرفم برف نیست
در سرم جز فکر انسانی رها
هم سبک هم عاشق و بی طرف نیست
او بخندید و بگفتا گوش تو
در شنیدن از کری افزون تر است!
راز من بر هر دری رفته است باز
خود بگو از باد که پر چون تر است؟
من همی از کوه سنگین تر بدم
در عمل از سنگ هم کمتر بدم
تا که لطفش را بدینسان خواستم
از خود چه پیکری آراستم
لحظه ای آمد که از هر ره شدم
جز خدا هیچش نیامد در سرم
رد ره ها مخملی آمد سپید
چون که در دل شد یکی٬ قاصدک شد ساغرم
تو همانا بر همه افضل تری
بر زمین و آسمان ٬ حتی پری
مشکلت را من همی دانم که تو
این جهان را بی خودت چون بنگری
گر که سر من بود آیین تو
رد راهت پرتوی جز نور نیست
ساغرت هم جز خدای لا یزال
هیچ نه قاصدبری کم زور نیست

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه...
هر چند از روي دل !!
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه...
