تبليغاتX
سوته دلان

سوته دلان

فقر:-(

فقر هميشه از اونجائي شروع ميشه كه تو يك سكه اتو از دست ميدي...!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 1:54  توسط کیوان  | 

عاقبت عشق مترشك به كلاغ فقط مرگ مزرعه دار و در پي دارد
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:13  توسط کیوان  | 

انكه دائم هوس سوختن ما ميكرد كاش مي امدو از دور تماشا ميكرد...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 4:53  توسط کیوان  | 

سرعت دوچرخه دو نفرمون كم شده يا سربالاي داريم ميريم يا دوچرخه خرابه يا شايد اصلا تو ركاب نميزني...!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 4:41  توسط کیوان  | 

"فکر کرده بودم جدایی از تو برايم آسان است!
خيال کرده بودم دل کندن از تو ساده است
!
اما دگر کافيست
!!
به خدا کافيست ...


تنها دقيقه اي ازم دور شده اي
عجيب است !!!
نه ، نه ، برگرد ، که بي تو نيستم
!
همين چند دقيقه برايم کافي بود
.
تار و پودم با تو آميخته
!
سرشتم ، هرچند جدا ، ولي در دستان توست
!
ترکم مکن
....
دگر ثانيه اي هم از من جدا نشو
!
ثانيه اي
...
بگذار هميشه در آغوشت باشم
.
هميشه ...

مامن امن دلتنگي هايم.....
مونس شب هاي تارم
......
خورشيد آرزوهايم
.....
با من بـــمان.... "

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:3  توسط کیوان  | 

"به شمارش نشتم ...
يک روز
....
دو روز
...
يک هفته
...
يک سال
....
يک عمر ....!

آري يک عمر .
يک عمر به پاي تو خواهم نشست
.
با مهرباني هايت خو گرفته ام
.
مرگ هم توان گسيختن عشق من را ندارد .

و امروز را ...
امروز که روز توست
.
امروز که میخواهم، با دو دست عشق را ، در تار تار گيسوانت بپيچانم
!
امروز که میخواهم ، با فشار بوسه هايم ، لبان زيبايت را به بازي در آورد
!
امروز که میخواهی ، که کمان ابروهايت ، قلب کوچکم را نشانه گيرد
!
امروز که ... ، نگاه ناز چشمان قشنگت ، مرا بيخود از اين زمانه می کند !

و امروز ...
از راهي دور ، اما نزديک تر از فشار دولب بر روي هم
....
با بغضي که از حسرت نديدن چند روزه ات به دل دارم
...
با صدايي که از عمق وجودم بر آميخته
...
سر بلند تر از همه ي عاشقان .

به تو ميگويم ...
با هر دم و باز دمم
...
به تو اي مرد آسمانی من
...
به تو اي محکمترین تکیه گاه مشرقي
....
به تو ميگويم
.
امروز ، فراوان تر از هر روز ديگر ، دوستت دارم ."

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:0  توسط کیوان  | 

در ستايش موهايت مي‌بويم گيسوانت را تا فرشته‌ها حسودي کنند به عطر تو. شانه مي‌زنم موهايت را تا حوري‌ها سرک بکشند از بهشت براي تماشا. شعر مي‌گويم براي تو تا کلمات کيف کنند مست شوند بميرند.

در ستايش دست‌هايت وقتي كه دل دست‌هايم تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت
آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد تا با ترکيبي از كسوف و گرما دوري‌ات را معنا كنم.

در ستايش چشم‌هايت دست خودشان نيست وقتي از فرط معصوميت با تابشي از جنس عشق روح‌هاي ولگرد بعدازظهر را بر نيمکتي سنگي کشتار مي‌کنند، چشم‌هايت..."

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:57  توسط کیوان  | 

دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر

با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
اي واي ميميرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نميگيرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غير از جرم عاشق بودن اي دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:22  توسط کیوان  | 

سفر در چمدانم جا نگرفت،
رفتن را به تماشا نشسته ام
.
پروانه هاي خشکيده را شماره مي کنم

و قاصدک هاي سوخته را دفن
.
تقويم من پر از ديروز است،

نکند فردايي در کار نيست؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:16  توسط کیوان  | 

قاصدک را گفتم ای نام آشنا

راز خود را تا به کی داری به دل؟

گوشه ای را با دل و جانم بگو

رد راهت را به صحرا ها هم گذار

تا بمیرم سر تو نتوان گشود

قول من قول است و حرفم برف نیست

در سرم جز فکر انسانی رها

هم سبک هم عاشق و بی طرف نیست

او بخندید و بگفتا گوش تو

در شنیدن از کری افزون تر است!

راز من بر هر دری رفته است باز

خود بگو از باد که پر چون تر است؟

من همی از کوه سنگین تر بدم

در عمل از سنگ هم کمتر بدم

تا که لطفش را بدینسان خواستم

از خود چه پیکری آراستم

لحظه ای آمد که از هر ره شدم

جز خدا هیچش نیامد در سرم

رد ره ها مخملی آمد سپید

چون که در دل شد یکی٬ قاصدک شد ساغرم

تو همانا بر همه افضل تری

بر زمین و آسمان ٬ حتی پری

مشکلت را من همی دانم که تو

این جهان را بی خودت چون بنگری

گر که سر من بود آیین تو

رد راهت پرتوی جز نور نیست

ساغرت هم جز خدای لا یزال

هیچ نه قاصدبری کم زور نیست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:40  توسط کیوان  | 

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم


آرزويي هر چند بچه گانه...


هر چند از روي دل !!


هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم


ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬


من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود


هرگز تو را فراموش نخواهم کرد


حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد


هميشه در دلم خواهي ماند


جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو


و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...


نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است


براي هميشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:48  توسط کیوان  |